چه غریب ماندی ای دل ... | بلاگ

چه غریب ماندی ای دل ...

تعرفه تبلیغات در سایت

گل آفتاب گردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا .. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود
و بـــه تیره گــی ، دیگـر آفتابگردان نیست .. آفتابگـردان کاشف معـــدن صبـــح است و
باسیاهــــــی نیست، آفتابگردان با آفتـاب آمیختـه است و انسان با خدا . بــدون آفتـاب،
آفتابگردان می میرد بدون خدا انسان .... نـام آفتابگردان همه را بـه یاد آفتاب مـی اندازد،
نام انسان ، آیا کسی را به یاد خدا خواهـــد انــداخت؟
------------------------------------------------------------
هشت سال جنگیده بود .....اما می گفت
من که عددی نیستم که بگویم رزمنده ام

سراغ رزمنـده ای رفتم کــه تو یک روستا زندگی مــی کرد. نه جانباز بود و نه آزاده. هشت سال جنگیده بود و الان هم بـا یک پرایـد مسافـرکشی می‌کرد. از او پرسیدم وصیت نامه شهید باکری در مورد عـاقبت رزمنده های جنگ را خواندی؟ لبخند زد و گفت: بله من جـزوشان نیستـم . چون این در مورد رزمنده‌ها بوده مـن کـه عددی نیستم که بگویم رزمنده هستم..

حال امروز بیش از هشت هزار روز یعنی 22 سال از جنگ تحمیلی گذشته است و هر رزمنده، جانباز و فرمانده دوران دفاع مقدس بر این امر واقف است که عین وصیت نامه شهید باکری در میان گروه باقی مانـده از جنگ رخ داده است. آری امروز رزمندگان دوران دفـاع مقدس به سه گروه تقسیم شده‌اند.

گروه اول را همـه مـی شناسیم . آنهایی که به مخالفت از خود برخواستند و از گذشته خود پشیمانند. اگـر بخواهیـم کمـی شفاف‌تـر در مورد این گـروه صحبت کنیم باید بگوییم این گروه را بیشتر رزمندگانی تشکیل مـی دهند که در همان دوران جنگ بر آرمانهایی که به خاطر آن حضور داشتند ثابت‌قدم نبودند و آن را باور نداشتنـد .در همـان روزها دلشان بیشتر هوای عقب‌رفتن داشت تـا در دل دشمـن رفتن . برخی اخراجی بودند و برخی هم حاجی گرینف ولـی شاید باید اینگونـه بگوییم برای حفظ آبرو و شاید به اجبار و چاره ماندنـد و جنگیدند. ولی هر چه بودند و بـه هردلیلی ماندند نامشان رزمنده بود و رزمنده اجر و قربی دارد که باید به آن احترام گذاشت.

دسته دوم آنهایی هستند که پس از جنگ راه بی تفاوتی را انتخاب کــرده و در زندگـی مادی غرق شده و همه چیز را فراموش کردند. شهید باکـری از کجا مـی دانست که 22 سال پس از جنگ تحمیلی در دادگاه رسیدگـی بـه بزرگ‌ترین فسادمالـی کشور در میان 33 متهم اصلـی پرونده نام چند رزمنـده و جانباز به چشـم مـی خورد. نمـی دانم علم غیب داشت یا او چیـزی را می دید که آن زمان بقیه نمی دیدند. ولی هر چه دید واقعیت یافت . هـر چند اجر و قرب و منزلت سربازی که برای وطن دفاع می کند بسیار گران و محترم است ولـــی سربازی که اصالت، آرمان و راه مستقیم خود را فدای دنیایی که روزی به آن پشت کـرده بود میکند جـــای تاسف و تامل دارد. چهره این دسته ازرزمنـدگان باقـی مانده از جنگ را هم در فیلم نفوذی دیدیم و هم در سیزده 59 ولـی آنها یکی ، دوتا نیستنـد. شایـد الان یا بر صندلی شرکتی خصوصـی تکیـه زده باشند یا بر صندلی وکالت، قضـاوت یا وزارت.... نمی دانیم ولی هستنـد. وقتی هم از جنگ با آنها سخن مـی گوییـم فرار می کنند. انگار اشتباهـی کـرده‌اند یا این خاطرات عذابشان مـی دهـد. شاید هم از شهدا شرمنده هستنـد.

و اما دسته سوم آنهایی کـه به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت غصه‌ها و مصائب دق خواهند کرد . حمید‌جان نمی دانم وقتـی این وصیت نامه را نوشتی اشکهایت را کجا پنهان کردی چرا کـه تو واقعیت را 22 سال زودتر دیدی. آری دسته سوم در محاصره دود و گرد و غبار شهید میشوند . دستـه سوم نه خانـه ای دارند و نه کاشانـه ای.

دستـه سوم سالهاست تنـها به دنبال اثبات جانبازی خود هستند تا حداقل لقمه نانـی برای فرزندانشان تهیه کنند . دستـه سوم جانباز افغانی ظفر علی است که با چشمانی نابینا در حمام متروکه زندگی می کرد. دستـه سوم جانباز حسن‌پور است که همسرش با کار در شالیزار هزینـه اسپری هایش را تامین می کنـد. دستـه سوم، دسته آزادگانی است که پس از 22 سال از جنگ تازه به آنها میگویند حق اسارتتان را سهـام میدهیم. دسته سـوم‌، دسته آنهایی است که بـی‌اختیار آتش می کنند این بار نـه بر روی دشمن بلکـه بر صورت کودکی کـه با ترس صـدای فریادهـای پدر را تحمل مـی کند کـه می‌گوید یاسر یاسر عمار... بچه‌ها محاصره شدنــد. اینجا جهنمـه خرچنگها حمله کردند... دسته سوم ، دسته کارگران، مدیران و کارمندانــی است که هیچ وقت نگفتند ما رزمنده بودیم و جانباز شدیم تنها خدمت مـی کنند به خلق بـی منت و هر وقت از آنها سراغی می گیریم که آهـای چطوری رزمنده ، می‌گویند ما که رزمنــده نبودیـم، اشتبـاه گرفتید!

امروز 22 سال از جنگ تحمیلی می گذرد و هر سه گروه به جامانده از جنگی هشت ساله در کنار هم زندگی مــی کنند. ولی آنهایی که وفادار ماندند به راستی از دست همرزمانشان دق می کنند. هر چه تلاش کردیم با برخی از رزمندگان گروه اول و گروه دوم گفت‌وگـو کنیم قبول نکردند. سوال کردم حاجی جـان از دوران جنگ بگو ، رو کرد بـــه من و گفت : دخترم جنگ تمام شده امروز باید بر اساس بازار دلار و ارز صحبت کرد. گفتم دلاور صندلـی چرخدار اذیتت نمی کنه گفت : هر چی دارم از همین صندلی است. بایـد چرخهـایش را طلا بگیـرم. با همین صندلی چند تا ماشین آخرین سیستم وارد کردم، کار و بار بد نیست حقمه که گرفتم. گفتم تکلیف آن دسته از رزمنده‌هـا و جانبازانی که هنوز درگیر اثبات جانبازی خودشان هستند یا گمنام زندگی می کنند چه مــی‌شود و آیا آنها حقی ندارند؟ گفت: صدای منو ضبط نکنی ها... برو از خودشان بپرس بذار به کارم برسم خانم اینجا آمدی منو یـاد بدبختیهایـم بیندازی! روزی روزگاری جنگ بــود رفتیم و جنگیدیم قرار نیست تا آخر عمر تو سنگر بنشینیم و نماز بخونیم و زیارت عاشورا ورق بزنیم! شما هم بروید دنبـال سوژه های دیگـر.

سراغ یکی دیگه از دسته دومی‌هـا رفتم. پیدا کردنشان سخت نبود . چون این یکی را همه می شناختند مقام بلند پایه ای است. با هزار بدبختی تونستم وقت مصاحبه بگیـرم. وقتی دید موضوع در مورد دفاع مقدسه منو برد تو اتاقش تا به نحوی یک چیزی را ببینـم. گوشـه دفتر کارش با خاک و گونی سنگر درست کرده بود و چند تا چفیه هـم انداختـه بود پشت صندلی‌اش. اصلا به قیافه‌اش نمی خورد جبهه رفته باشه ولی عکسهایش نشون می داد جنگ بوده است. هر کاری کردم یه خاطره هـم نداشت تعریف کند . میگفت چند تا عملیات بوده ولـی نمی دونست کدوم عملیات مجروح شده است. وقتی خداحافظی کردم پیش خودم گفتم این بابا چطوری تا این مقام رسیده در حالی که من یه الف بچه فهمیدم اصلا پاشو تو خط مقدم که هیـچ ، پشت جبهـه هـم نگذاشته است . این‌بار سراغ رزمنـده ای رفتم که تو یک روستا زندگی می کرد . نه جانباز بود و نـه آزاده . هشت سال جنگیـده بود و الان هم با یک پراید مسافرکشی مــی‌کرد . از او پرسیدم وصیت نامه شهید باکری در مـورد عـــاقبت رزمنـده هـای جنگ را خوندی ؟ لبخند زد و گفت : بله من جزوشان نیستم .چـون این در مورد رزمنده‌ها بوده من که عددی نیستـــم که بگویـم رزمنده هستـم. بعد به من نگاه کرد و گفت: جوون دنبال چی هستـی. اونهایـی که باید باهاشون مصاحبه کنی چند سالی است شهید شدنـد ولی مـیتونی تو قبرستون روستا دنبالشون بگردی روی قبرشان نوشته شده مرحوم! بعد چند قطره اشک ریخت و سوار ماشینش شد و گفت: عجب دنیای نامردیه دختـرم! مگر اینکه شما این روزها را ثبت کنیـد که بعد از شهدا چـه کردیم!
عهدیه عظیمی منبع: تهران امروز. برگرفته از
http://fashnews.ir/archive/news/22-news/13876-2012-05-20-07-28-46.html

--------------------------------------------------------------------------------------------

بسم الله الرحمن الرحیم

در این وانفسای ظلم و خفقان. در این مرحله از دنیا که هیچ چیز سر جای خودش نیست. در این ایامی که معدود نفراتی وظیفه خودشان را به درستی انجام می دهند. حیران و سرگردان...حالا که تا رسیدن به پیچ بزرگ تاریخ چند جان حسن شحاته دیگر لازم است، فقط چند جان دیگر! آیا سهمی هم به ما میرسد؟

الحق و والانصاف ما بد هم عمل نکرده ایم لااقل در ظاهر.. درست است بعضی جاها مسائل اصلی را با مسائل فرعی اشتباه گرفتیم و در بعضی از مواقع پازل دشمن را مقداری تکمیل کردیم اما باز در حد حرف هم که شده، ایستاده ایم.

درست است بعضی از فعالان فرهنگی هنوز درگیر و دار برخی مسائل گیر کرده اند و حتی اگر برای شهدا هم مینویسند باید طعنه ای به دوستان مقاومتی خود بزنند و یا با طرحی و مطلبی دوستان و کار خود را تخریب کنند و به خودشان ایولله هم میگویند. و هنوز در توهم هستند...

درست است بعضی ها هنوز دارند میکوبند و میکوبند و میکوبند! مشکل این دسته آدم ها اینجاست که فرمایشات ولی امر مسلمین را سخنرانی می دانند نه فتوا.

درست است شیخ حسن شحاته ها را از دست داده ایم اما شیخ حسن روحانی ها را بدست آورده ایم در یک حماسه بزرگ سیاسی. به صراحت خود را از آقای سرگشاده و جلبکان و افتضاحات جدا کردند.

درست است مردگانی زنده شدند ولی ما این را به فال نیک میگیریم با توجه به شعار جذب حد اکثری.

اصلاً شاید کلید محاکمه مسببین فتنه 88 را در دسته کلید شیخ حسن روحانی بشود پیدا کرد یا اگر نبود درست کنیم برایش. درست است از حدود اختیاراتش خارج است اما گفتنش هم توسط ایشان کم سود ندارد.

آشوبی شده این دل که منتظر یک بهانه است، امروز نشستم حساب کردم تا اربعین چند روز مانده. سلام کربلا...

شیعیان مصر چکار می کنند،، شیعیان سوریه،، فعالان فرهنگی مناطق محروم...

چقدر خوب شعار می نویسیم و می گوئیم ولی لکه ننگی به نام واجب فراموش شدۀ اماممان خامنه ای یعنی امر به معروف روی پیشانی ماست...و بی حجابان در شهرمان جولان میدهند و ما فقط برای هم روضه می خوانیم و علل شکست در فلان موضوع سیاسی را بررسی میکنیم.

سلام ماه محرم، سلام پروردگار ماه محرم. ما را دریاب که روز به روز داریم کم میشویم... کم میشود از جمعمان کم میشود از خودمان.

موضوع مورد بحث همان قصۀ مزخرف شکست اصولگرایان در انتخابات است که یک سری ازدوستان دغدغه مند دوست ندارند طلاق دهند این بساط شیطان را.

به احتمال نزدیک به یقین تمامی 8 کاندیدای احراز صلاحیت شده الآن مشغول وظایف خودشان هستند مثل همان 38 میلیونی که رأی دادند و حالا با امید به آینده مشغول کار و بار خودشان هستند. اما عدۀ قلیلی دوست ندارند این داستان تمام شود و هر روز تیتر جدیدی را با همان محتوای تکراری روانۀ افکار عمومی میکنند.

حرف من این است چرا یک وبلاگ ارزشی به سمت ارزشی تر شدن یا ارزشی ماندن نمیرود؟ دوستان فکر میکنند وقتی وبلاگ یا سایتشان به برکت خون شهدا و به برکت دم زدن از ولایت فقیه به اجر و قربی رسیده همچنان شخصی است. در صورتی که اینگونه نیست. باید مصلحت ها و عدالت ها رعایت شود در نوشته ها

گفته است مولایمان اسدالله الغالب علی(ع): شنیده ام از پای زن یهودی خلخال کنده اند و گوشواره و دستبندش را بدون خونریزی به غنیمت برده اند اگر ازین رسوایی مرد مسلمانی بمیرد نباید ملامتش کرد و مرگ او را سزاوار تر است. خطبه جهادیه27 (به این مضمون)

حالا در بحرین در دادگاهی و در حضور تعدادی مرد حرامزاده و به ظاهر مسلمان زنی شیعه و محجبه را عریان می کنند . اصلاً نمی شود به این موضوع فکر کرد چه رسد به نوشتن. اما ای ارزشی، تویی که مدعی هستی بر حفاظت از کیان شیعه چه کرده ای برای این مصیبت عظما؟

الهی...
شاید اگر من به این روز گرفتار شدم به خاطر این است که با مجلس بطالین الفت گرفتم. شاید من با علمای ربانی سرو کار ندارم...اما به دو صورت با تو سخن میگویم. هم ترس هم امیدواری...

الهی و ربی...
برای نفسم گریه میکنم که چه به روز من آورد.شنیدم هر گناه یک تو دهنی به توست . و من چه بی باک تاختم در این تو دهنی زدن ها به تویی که مهربانتر از همه هستی به من و من همچنان غرق در سرای نفسانیتم و امیدم به رحمت رمضانی توست.

یا ربی...
در این ماه رحمت دلهای ما را از کینه به برادران و خواهران انقلابی خالی کن که همین دل پر زتکبر و غرور و کینه مقدمه ای شد برای خطوات شیطان...و اما ای رب من حالا که پشیمان آمدم و نا امید از غیر تو، ما را بببخش به نا امید کربلا...

برگرفته از : mojahedinislam.blogfa.com

--------------------------------------------------------------------------------------------

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا ، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند ،‌ و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟ آنان را می گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است . هیهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبیك گفته اند ؟

***
قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.
... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...

***
پس ای دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانیم!

می گویی : مگر سر امام عشق را برنیزه ندیده ای و مگر بوی خون را نمی شنوی ؟ كار از كار گذشته است . قرن هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما ای دل ، نیك بنگر كه زبان رمز ، چه رازی را با تو باز می گوید :‌كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا كه پیكر صد پاره تو بر زمین افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره ، كه در حقیقت . و هر گاه كه عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ ، یعنی همین.

***
اماما ، مرا نیز با تو سخنی است كه اگر اذن می دهی بگویم:

« من در صحرای كربلا نبوده ام و اكنون هزار وسیصد وچهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگرنه اینكه آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ كس را تا به بلای كربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟ آنان را كه این لیاقت نیست رها كرده ام ، مرادم آن كسانند كه یا لیتنا كنا معكم گفته اند . پس بگذار مرا كه در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو كنم .»

خورشید سرخ تاسوعا در افق نخلستان های كرانه فرات غروب كرده است و زمین ملتهب كربلا را به ستاره جُدَی سپرده و مؤذن آسمانی اذن حضور داده است ودروازه های عالم قرب را گشوده ... زمین از دل ذرات به آسمان پیوسته است و نسیمی خنك از جانب شمال وزیدن گرفته ... و اصحاب ، نماز گریه می گزارند.

***
الماس اگر چه از همه جوهرها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست . ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممكن است ... و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست . نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بالا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است .

***
صحرای بلا به وسعت تاریخ است و كار به یك یا لیتنی كنت معكم ختم نمی شود . اگر مرد میدان صداقتی ، نیك در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست كه هیچ ، تو نیز از قبله داران دایره طوافی ، و اگر نه ... دیگر به جای آنكه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانی ، در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو .

ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟

---------------------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------------------------

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 11:27